تبلیغات
ناگهانی....... - پیرمرد مهربان...
سلام دوستان مطالب وبلاگ بعضیاشون مخاطب خاص داره
بعضیام چون خوشم میاد میذارم
امیدوارم هر کی میخونه خوشش بیاد.


  :: مدیر وب سایت : behnaz
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :





هر کسی خودش{مسئول} کارها و تصمیماتیه که تو زندگیش میگیره....

پیرمرد مهربان...

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر میشد



::
نویسنده : behnaz
آخرین عنوان های مطالب